بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

آتلیه سه سال و دو ماهگی

آتلیه امسال خیلی فرق داشت.. با شوق و شور وصف نشدی تو خونه رو ترک کردیم... توی مسیر تاکید داشتی که با عینک آفتابیت عکس بگیری... موقع انتخاب دکورا... خودت پا به پای ما نظر دادی:  مامان این خیلی خوبه... برم بشینم تو چمدون؟  من مثل این آقا پسره میخندم!! تعویض لباس راحت... ارتباطت با عکاس ها عالیییی خوش گذشت بهمون ...  و سه سال و دو ماهگیت رو ثبت کردیم...  و من مات و مبهوت بالندگی توام... کی انقدر بال و پر گرفتی پسر؟؟ کی انقدر آقا شدی؟؟ توی اتاق انتخاب عکس حالم تماشایی بود !           ...................................................
25 مرداد 1393

مامان که شدم

به نام خدا... جایی متنی خوندم... نمیدونم این جملات قصار مال کیه!! اینم میدونم که ملکه نیستم و پسرم پرنسس نیست... اما میخوام تو د نیای قشنگ بردیا این نوشته هم جایی داشته باشه... مامان که شدم: به پسرم خیلی محبت میکنم اونقدری که بزرگ شد با عشقش مث یه پرنسس رفتار کنه تا جفتش بفهمه که پسرم تو دستای یه فرشته بزرگ شده!! روزا دستاشو میگیرم و چنان با محبت بغلش میکنم که بغل کردن عاشقونه رو با تموم وجودش یاد بگیره.. بهش یاد میدم اونقدز عاشقونه به عشقش نگاه کنه که انگار قحطی آدمه براش کادوهای کوچک و با معنی میخرم تا کادو دادن به ادمایی که دوسشون داره بشه فرهنگش!! بهش اونقدر حرفهای محبت آمیز میزنم که کلام پرمهر بشه ورد زبونش...
24 مرداد 1393

دو متر و اندی

دو متر و اندی زبان... برای یه پسر کوچولوی سه ساله زیاد نیست؟؟؟ از سر مزار اهل قبور داریم برمیگردیم... با حالتی اندوهناک میگی:  زن منم فوت کرده بود... بردمش بیمارستان... براش دعا کنید  میگی:   مامان جون... ما با هم دوستیم همیشه یادت باشه... سر سفره افطار نشستیم ... سرتو گذاشتی رو پاهات و بالا نمیاری... هی میگم بردیا پاشو... چی کار میکنی مامان؟؟؟   میگی: دارم دعا میخونم  وقتی میخوای غذا نخوری میگی: نمیدونی من روزه ام... هوا خاموش بشه میخورم.. سر افطار میگی: یعنی چی؟؟؟  شام باید بخوریم.... اینا صبحانه ست... آخه هندونه شامه؟؟ میگی: من مهد کودک دوست ندارم... میرم مدرسه... مشقامو م...
5 مرداد 1393

دو متر و اندی!

دو متر و اندی زبان... برای یه پسر کوچولوی سه ساله زیاد نیست؟؟؟ از سر مزار اهل قبور داریم برمیگردیم... با حالتی اندوهناک میگی:  زن منم فوت کرده بود... بردمش بیمارستان... براش دعا کنید بهم میگی:  مامان  یه دونه پسر بیشتر نداری... اونم دعوا میکنی؟!!  میگی:   مامان جون... ما با هم دوستیم همیشه یادت باشه... سر سفره افطار نشستیم ... سرتو گذاشتی رو پاهات و بالا نمیاری... هی میگم بردیا پاشو... چی کار میکنی مامان؟؟؟   میگی: دارم دعا میخونم  وقتی میخوای غذا نخوری میگی: نمیدونی من روزه ام... هوا خاموش بشه میخورم.. سر افطار میگی: یعنی چی؟؟؟  شام باید بخوریم.... اینا صبحانه ست.....
2 مرداد 1393

گندمزار

ای زگندمزار ها سرشارتر ای ز زرین شاخه ها پر بار تر ای که در بگشوده بر خورشیدها در هجوم ظلمت تردیدها.... با توام دیگر زدردی بیم نیست...  هست اگر... جز درد خوشبختیم نیست (فروغ.ف) ...
18 تير 1393

خرداد... سفر

به نام خدا... روزهای آغازین سه سالگی همراه بود با  ذوق و یاداوری خاطرات جشن تولدت... من فدای اون دنیای تو بشم پسر... دنیا نظرت فقط جشن و بازیه.... الهی که خوشی و شادی و با خودت به دنیای بزرگسالی ببری... خوشی و خوشحالی تو با اومدن خاله مینا به اوج خودش رسید.... اون شیرجه ای که زدی تا بپری بغل خاله مینا رو که یادته... منم یادم میمونه پسرک باز هم سفر به همدان و ذوق تموم نشدنی تو... و سفر ده روزه به استانبول.. تجربه ی جدیدی بود برات... از دوری و دلتنگی ار دور و بری هات... به هم خوردن ساعت خواب و خوراک...  که فاکتور بگیریم فکر کنم خیلی بهت خوش گذشت... باااااور کن من و بابایی تموم سعیمونو کردیم تا بهت بد نگذره...&nbs...
10 تير 1393

جشن سه سال بودن در کنار بردیا

پنجم خرداد رسید نفسم...  کم کم داشت طاقتت تموم میشد... انقدر تو فکر تدارک تولد بودی و تو ذهن کودکانت برنامه ریزی کرده بودی که ما هم بی صبرانه مشتاق رسیدن روز تولد بودیم... چه شب خوبی!!! شب مبعث... ولی حیف که یه کم ناخوش بودی و هر چی به بعد از ظهر نزدیک میشدیم بهتر میشدی.... شکر خدا خونه ی مامان بزرگ و حاجی بابا... شونزده نفری ...( به دلایلی امسال جشتمون این طوری شد.. ایشالله یه جشن دیگه هم خونه خودمون داریم) حسابی همه چیو ریختیم به هم...  بازم زحمتشون دادیم.... با هم بادکنک چسبوندیم.... با هم بریدیم و قیچی کردیم و چسب کاری کردیم...  (با تشکر از بردیا کوچولوی خوش اخلاق و مامان خاطره که فایل های تولد و در اختیارم...
6 خرداد 1393

بردیا سه ساله شد...

روزی که بدنیا اومدی نمیدونستی که برامون همه چیز میشی...زندگی مون... نفسمون... خواب و خوراکمون... فکر و آرزومون... تو برامون بهترین بهانه بودی و هستی ... بهانه ای برای فراموش کردن غصه ها... برای خنده های گاه و بیگاه... برای شکر گذاری...بهترین بهانه برای الکی خندیدن... از ته دل خندیدن... برای بدو بدو ... برای خستگی یه مامان تمام وقت... بهترین بهانه برای تکمیل خوشبختی من و بابایی و من...1095 روز رو شمردم و حس کردم. .. با تمام وجود... صبح و عصر  و شب و نصفه شب شو... صبحانه و ناهار و میان وعده و شام و و مسواک و خوابشو... بهار و تابستون و زمستون و پاییز و زمستونش رو... ترک شیر ... ترک پوشک... ترک با مامان و باب...
5 خرداد 1393

روزهای آخر سی و شش ماهگی

از  نمک و شیرینی بردیا: یه شب داشتی حباب بازی میکردی که یه حباب کوچولو رفت تو چشمت!!!!  خدایااااا    مگه ساکت میشدی  طوری گریه میکردی که واقعا فکر میکردیم اتفاقی افتاده برای چشمت... بین گریه هات گفتی: نمیبینید داره از چشمم خون میاد!  و اینگونه بود که یه چسب زخم و یه صورت عمودی زدیم به چشمت و تموم دردها و سوزش ها و خون و خونریزی!! بند اومد کلمات غلط غولوطی که عاشقشونم... بستنی فالودگی       ماشین هسمایه شاسی بلنده!     شربت مخیتو(موهیتو)     ازت پرسیدم این دیوار چه رنگیه؟؟؟  فکر کردی و فکر کردی و گفتی: پمادی!!!!&nbs...
4 خرداد 1393